|
شعرواحساس
شاعر_نویسنده_ترانه_سرا
| ||
نمی نویسم …کــه کـلـمـات را الــوده نـکـنـم بـه گـنـاه…
[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۱ ] [ 8:21 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانندو زنان شوکت زن بودنشان را؛کاش مردان همیشه مرد باشندو زنان همیشه زن!آنگاه هر روز نه روز “زن”،نه روز “مرد” بلکه روز “انسان” است…...عمریستــ خـ‗__‗ــودم را به خریتـــــــ زده ام ….دلــم برای آن روی سگــ‗__‗ـــم تنگــــــــ شده…...چه اســــارت بی افتخــــاری است در بنــــد حــــرف این و آن بــــودن . . .... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟خنده دار است بخند . . .... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند !حیف از عشق که زیر دست و پاست …... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزگاریست همه عرض بدن می خواهندهمه از دوست فقط چشم و دهن می خواهنددیو هستند ولی مثل پری می پوشندگرگ هایی که لباس پدری می پوشندآنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجندعشق ها را همه با دور کمر می سنجندخوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسدعشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۱ ] [ 6:28 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
نشان عشقای گه میپرسی نشان عشق چسیت عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما و اگر عشق یعنی رفتن با پای سر عشق یعنی تپیدن به مهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست لحظه قشنگيه وقتي اوني که عاشقشي از پشت بغلت ميکنه دستاشو حلقه ميکنه دورت و
نفساي گرمش ميخوره به گردنت و
آروم زيره گوشت زمزمه مي کنه : " دوستت دارم ... [ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۱ ] [ 6:1 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ... [ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ ] [ 7:25 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام... [ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ ] [ 7:22 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار با تار و پود این شب باید غزل ببافم وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست بار ترانه ها را از دوش عشق بردار بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار [ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ ] [ 7:17 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||