|
شعرواحساس
شاعر_نویسنده_ترانه_سرا
| ||
|
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۷ ] [ 7:57 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
![]() ♥من 2 تا تو را دوست دارم ... یکی این دنیا ... یکی اون دنیا ...
♥اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم
♥چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟ اگه یه روز
رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت بمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی
اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری
♥زندگی اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق یک بار است ..... جدایی دشوار است .....
♥ موقعی که خدا پنجره ی بهشتو باز کرد منو دید ازم پرسید امروز چه آرزویی
داری؟؟ گفتم خدایا همیشه مواظب اونی که الان داره این نوشته رو میخونه باش
چون برام خیلی عزیزه
♥ اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره . دومین كسی رو كه میای
دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره
میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی كه
هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب
باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با
یكی دیگه ...... اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه
♥بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
♥هر كسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خیالم كه همه كار و كسم شد
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ ] [ 2:1 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
کاش می شد ،روزه سخت سکوت
را، به اغاز سخن، افطار کرد...
کاش می شد ،با پلی از غم گذشت
تا در انسوتر، ترا دیدار کرد...
کاش می شد ،جسم منحوس فراق
تا ابد ،صد مرتبه بر دار کرد...
کاش می شد ،قایقی از جنس کوه
ساخت،با موج قدر پیکار کرد...
کاش می شد ،رفت تا اوج فلک
این قفس،زنجیر را انکار کرد...
کاش می شد ،بین این نامحرمان
قاصدک را، محرم اسرار کرد...
کاش می شد ،نغمه ای شد در گلو
مثل بلبل ،بر لب منقار کرد...
کاش می شد ،لحظه ای پروانه وار
گرد شمعی ،بال و پر،ایثار کرد...
کاش می شد ،از میان لحظه ها
لحظه ای کوتاه را، بسیار کرد...
کاش می شد، با تمرکز،با دعا
روح و جسمی در کنار،احضار کرد...
کاش می شد، انعکاس جمله ای
را میان دره ای ،اصرار کرد...
کاش می شد ،از میان واژه ها
واژه ای را دائما تکرارکرد...
کاش می شد، کنج زندان سکوت
با شهامت، عشق را،اقرار کرد...
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ ] [ 12:7 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
شاعر
و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر هم شعری به
فرشته داد. شاعر پر فرشته را لای دفترشعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: دیگر تمام شد! دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد!
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ ] [ 9:0 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
دست عشق از دامن دل دور باد! میتوان آیا به دل دستور داد؟ میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ ] [ 8:17 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ ] [ 7:56 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
مناظره زنـدگی و مـرگ
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ ] [ 7:33 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
چشم من حرمت اشکاتو نگه دار [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 12:51 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
عشق تو شوخي زيبايي بود که خداوند با قلب من کرد ! زيبا بود امّا ... شوخي بود ! ... ... حالا . . . تو بي تقصيري ! خداي تو هم بي تقصير است ! من تاوان اشتباه خود را پس ميدهم . . . ! تمام اين تنهايي تاوان « جدّي گرفتن آن شوخي » است
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 12:40 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
من دلم می خواهد،بنویسم از عشق قلمم باش و بگو دل هر پاره ی کاغذ، تنگ است بنویس: دل هر شیشه مه، روی زمینی سنگ است
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 12:31 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
کوچه ها را بلد شدم رنگهای چراغ راهنما جدول ضرب در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم اما گاهی میان آدمها گم میشوم آدمها را بلد نیستم!!!
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 12:26 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای و ابرها را تا چشمهایم پایین عشق را در کجای دلم ….. پنهان کرده ای که : هیچ دستی به آن نمیرسد !
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 12:24 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
من اینک در رواق کهکشانها در آوای حزین کاروانها در آن رنگین کمان پیر و خسته در آن اشکی که بر مژگان نشسته در آن جامی که خالی مانده از می در آوایی که برمیخیزد از نی نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 12:14 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟ یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟! عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟ پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!! از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟! [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 12:11 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
![]() دلگیر که می شوم گاهی ، دلم گیر می شود از تو . [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ ] [ 11:37 AM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
حضرت آدم...نامت چه بود؟آدم. فرزند؟مرا نه مادری نه پدری بنویس اوّلین یتیم خلقت. محل تولّد؟بهشت پاک. اینک محل سکونت؟زمین خاک. قدت؟روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه بختم به روی خاک. اعضای خانواده؟حوای خوب و پاک قابیل خشمناک هابیل زیر خاک. روز تولدت؟روز جمعه به گمانم روز عشق. رنگت؟اینک فقط سیاه از شرم آن گناه. چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان. وزنت؟نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست نه آن چنان وزین که نشینم به روی خاک. جنست؟مرا نیمی خاک نیم دگر خدا. شغلت؟در کار گشت امینم. شاکی تو؟خدا. نام وکیل؟آن هم خدا. جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه. تنها همین؟همین! حکمت؟تبعید در زمین. همدست در گناه؟حوای آشنا. ترسیده ای؟کمی. زچه؟که شوم اسیر خاک. آیا کسی به ملاقاتت آمده؟بلی. چه کسی؟گاهی فقط خدا. دلتنگ گشته ای؟زیاد. برای که؟تنها خدا. آورده ای سند؟بلی. چه؟دو قطره اشک. داری تو ضامنی؟بلی. چه کسی؟تنها کسم خدا. در آخرین دفاع؟میخوانمش چنان که اجابت کند دعا.
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۲ ] [ 7:25 PM ] [ sara_alishir_شاعر_نويسنده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||